دیشب فال گرفتم اومده:

در انتظار به سر می بریمیبری و از دوست خود دور مانده ای با

تلاش و دعا  بدرگاه خداوند به مقصود میرسی هر چند ممکن 

است دیر انجام گیرد اما نا اومید نباش آنچه بخواهد همان

می شود راههای مختلف را آزمایش کن تا به نتیجه برسی

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
 
اونی که زود میرنجه
 
زود میره، زود هم برمیگرده...

اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


هرگز به گذشته بر نگرد... اگه سیندرلا برای برداشتن

کفشش برمیگشت هیچ وقت "پرنسس" نمی شد

تا حالا دقت کرده بودید؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


با مامان رفته بودیم بیرون 1 بچه فال می فروخت خریدم نوشته:

یوسف گمگشته با آید به کنعان غم مخور

کلبه حزان شود روزی گلستان غم مخور

حافظ داره داغونم می کنم هر دفعه هر وقت فال می گیرم میگه می آد غم و غصه

تموم میشه ولی آخه کی پس؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه

کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که

از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر

صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم:

بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم.

انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته

سنگ جوانی را مرده یافتم...

اینو از وبلاگ 1 کی برداشتماینو از وبلاگ 1 کی برداشتم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


به درختان جگل گفتم شما با این عظمت چرا از تکه آهنی به نام تبر میرنجید؟؟؟؟؟؟

گفتند: رنجش ما از تبر نیست از دسته ی آن است که از جنس خود ماست

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یه جایی می رسه که آدم دست به خود کشی می زنه

نه اینکه تیغ برداره رگش رو بزنه نه

دیگ قید احسا سشو می زنه

آخه اینم من نمی تونم خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خیلی چیزا دارم

خیلی چیزا می خوام بگم ولی نمی تونم حالم

بده

دعام کنید

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی

نمی دونید چقدر حالم بده فقط خودم می دونم

برام دعا کنیید این روزای لعنتی زود تر بگذره ه ه ه ه

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا یا خستم بریدم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


مگه میشه دعای این مستجاب نشه؟؟؟؟

مگه میشه دعای این مستجاب نشه؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتی‌ عمق یک ارتباط رو نمیتونی‌ تخمین بزنی ‌ شیرجه زدن اصلا

کار عاقلانه‌ای نیست

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


به نظر شما این درسته یا نه؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه هر وقت خیلی حالم بد بود اینجا می نوشتم مشکلم حل

می شد اما الان بدتر شده

داغغغغغغغغغغغغغغغغغغغونمممممممممممممممممم دعام کنید

شدیدا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


   تا عید انقده مونده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وای تا حالا شده حس کنی قلبت داره می ترکه حالت بده اه داغونم

دعام کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خدایا خستم خودت بگو چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهترین راه رو سر راهم قرار بده و توان پذیرشش رو هم بهم بده دارم

میشکنم چرا همیشه با چیزی که دوست دارم امتحانم میکنی؟

بس تم دیگه شاکیم ازت مهربونا

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

خیلی دلم گرفته دعام کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آدمی درآغوش خداغمی نداشت,پیش خداحسرت هیچ بیش و کمی نداشت,دل

ازخدابریدودر زمین نشست,صدبارعاشق شدو دلش شکست,به هرطرف نگاه کردراهش

بسته بود,یادش آمد یک روزدل خداراشکسته بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


پزشکی قانونی می گفت :
یخ زده ...
مگر امکانش بود ؟!

تیترروزنامه فردا این بود :
در گرمای داخل اتاقش ...
خیره به نقطه ای ...
جوانی یخ زد ....!


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتی یه آدم میگه

هیچکس منو دوست نداره ،

منظورش از هیچ کس یک نفر بیشتر نیست . . .

همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

از این به بعد بعضی از یادداشتها رمز عبور می خواد تو نظارات پیام بزارین تا براتون بفرستم

مرسی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم

                             عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم

گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها

                         صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آخی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


در برابر مشکلات این طوری باشید


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام بچه ها

خیلی کارام گره خورده برام دعا کنید.

واحدام جور در نمی آد به هیچ عنوان اصلا تعجب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


بزرگترین افسوس آدمی این است که: حس می‌کند مئ‌خواهد اما نمی‌تواند، و به یاد

می‌آورد زمانی را که می‌توانست اما نخواست...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


کوچیک که بودیم تنها کفشامون رو اشتباه میپوشیدیم اما حالا چی؟ حالا که بزرگ

شدیم تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ارزش انسان

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خداوند چهار چیز را در چهار چیز مخفی نموده :
 
 دوست خود را در میان مردم : پس به هیچ کسی بی اعتنایی نکنید شاید هم او دوست خدا باشد و شما نشناسیدش
 
-رضایت خود را در طاعت ها پس هیچ عبادتی را کم نشمارید شاید همان مورد رضایت خدا باشد
 
-غضبش را در گناهان پس هیچ گناهی را کوچک نشمارید شاید همان مورد غضب او باشد
 
 
-استجابت خود را در دعاها پس هیچ دعایی را اندک مپندارید شاید همان مستجاب باشد
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خدا با من است

آیا خدا برای بندگانش کافی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نامه بچه ها به خدا


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام بچه ها دعام کنید

خیلی زیـــــــــــــــــــــــــاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ملا صدرا می گوید:


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما:

به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود

به قدر دل امیدواران گرم می‌شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


درخت هر چه سالخورده‌تر باشد،
سترگ ‌تر است و پر ارزش‌تر.

ریشه‌اش هرچه عمیق‌تر،
پا در جاتر در برابر توفان.

شاخسارش هرچه انبوه‌تر،
پناهش امن‌تر.

تنه‌اش هرچه به نیروتر،
تکیه‌گاهی اطمینان‌بخش‌تر.

تاجش هرچه برتر،
سایه‌اش دعوت‌کننده‌تر.

هر حلقه‌اش نشان نمایانی‌ست
از روزگاری که پس پشت نهاده؛
همچون چینی،
بر چهره‌یی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


زندگی به امواج دریا ماننده است؛ چیزی به ساحل می‌بَرد و

چیزی دیگر می‌شوید.

چون به سرکشی افتد،انبوه ماسه‌ها را با خود می‌برد.


اما تواند بود

که تخته پاره‌یی نیز با خود به ساحل آرد؛تا کسی بام کلبه‌اش

رابدان بپوشاند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


عشق یعنی وقتی هزار دلیل برای رفتن هست هنوز دنبال یه

بهونه‌ای که بمونی .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آدمی درآغوش خداغمی نداشت,پیش خداحسرت هیچ بیش و کمی نداشت,دل

ازخدابریدودر زمین نشست,صدبارعاشق شدو دلش شکست,به هرطرف نگاه

کردراهش بسته بود,یادش آمد یک روزدل خداراشکسته بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


فردا دعام کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

بچه ها دعام کنییییییییییییییییییییییییییییید .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که

برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار

آتش مقدس اینگونه دعا کردن:

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

 

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

 

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


به کودک فال فروش گفتن چه می کنی؟؟؟؟

گفت:به آنان که در دیروز مانده اند فردا را      

می فروشم!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری
 
 امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان
 
 موضوع انشا این مطلب داده شد که
 
''شجاعت یعنی چه؟''
 
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :
 
''شجاعت یعنی این''
 
و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده
 
بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به
 
دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون
 
استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر
 
میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست
 
باشه؟
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...

در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی

بفروشند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر
 
نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد
 
ماند!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


1)آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

 

خدا عاشقتم


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


کسی را  که زیاد دوست داری، برایش بهترین ها را میخواهی، حتی

اگر فراهم آمدنِ این بهترین ها، سبب حذف تو شود!!!قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام بچه ها

نمی دونم چرا چند وقته حس نوشتن ندارم مرسی از بچه هایی که اومدن الانم شاید چون دونگم اومدم شاید برام خیلی دعا کنید تئ این ماه.

                                            مرسی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 خودت را بپذیر؛ هر چه که هستی حتی اگر نقصی هم داری آن را

بپذیر؛ تنها آنهنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و

آسوده باشی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت می‌کند هیچ چیز با

تو مخالف نخواهد بود، زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام بچه ها سال نو همگی مارک امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشید

امسال تعطیلات خوب شروع شد من و مامان برا تحویل سال تا پایان هفته اول سوریه و

لبنان بودیم.نیشخندبغلهورا

اما در آغاز هفته دوم مادر بزرگم برحمت خدا رفت و درگیر و دار مراسم بودیم.گریهگریهگریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

سال نو همتون مبارک امیدوارم سال

پر برکتی داشته باشید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


رویاهایت را برآورده خواهد ساخت آنکه آسمانی را

می گریاند تا گلی بخندد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آدم فکر میکند تمام میشود ولی... تا همیشه یک "کاش

" کوچک برای آدم میماند که بگذارد روی تاقچه

دلش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اسرار خویش به کسی مگوی زیرا سینه ای که

در حفظ راز خود به ستوه آید ،از سینه دیگران

نباید انتظار امانت داشته باشد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است. و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتیکه من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
                        

                           آدم زمینی ترشدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی ونه گلی
                 

                           چیزی نمیدانم از این دیوانگی وعاقلی

من عاشق چشمت شدم شایدکمی هم بیشتر
                   

                       چیزی در آن سوی یقین,شایدکمی هم کیش تر

آغازوختم ماجرالمس تماشای تو بود

                           من برای سال ها بعد مینویسم...

سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشود...
                       

                          افسوس که قصه های مادر بزرگها درست بود...

همیشه یکی بود و یکی نبود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟

 فرمود چهار اصل :

1 - دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.

2 - دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم.

3 - دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم

4 - دانستم که پایان کارم مرگ است پس محیا شدم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 سه چیز در زندگی پایدار نیستند

 رویاها

موفقیت ها

شانس

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خدا گوید :تو ای زیبا تر از خورشید زیبایم

                                               تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

                                                  شروع کن یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


تا خم نشوید کسی نمیتواند

سوارتان شود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


                        وقتی پایت خواب می رود

نمی توانی درست راه بروی

لنگ می زنی!

.

.

.

 

                           وقتی قلبت خواب می رود

نمی توانی درست فکر کنی...

عاشق می شوی!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نبودن هیچکس سخت نیست ، فراموش کردن

یک بودن سخت است .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت

باشی و خودش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


                     سه چیز را از هم جدا کن:

                       عشق، هوس و تقدیر

            چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

           اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و

فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و

مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که

از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود

چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه به یاد داشته باش:

اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

اگر در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار

اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 دو چیز را همیشه فراموش کن:

خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 

عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب که

بیاندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند

که سر می روند اما کافی است کمی صبر کنی

بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


گر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود

محبت کنید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


لازمه ی خوشبختی جذب کردن چیزهای تازه

نیست، بلکه حذف کردن افکارکهنه است،

افکاری که به هیچ دردی نمی خورن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه افرادی هستند که تورا می آزارند با این

 

حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب

 

باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد

 

نکنی.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، یک کم

کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت

"به من چه اصلا" ، مقداری خرد پشت "چه بدونم" و اندکی

درد پشت "اشکال نداره هست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


روزگاریست که شیطان فریاد می زند

آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


حالمان بد نیست غم کم می خوریم

                  

                                کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


کاش از اول عاشقی نبود

                یا به دنبالش جدایی ها نبود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


عاقلانه ازدواج کن

 تا عاشقانه زندگی کنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


با اجازه از هم کلاسیم

سالها رهگذر کوچه دل یاد تو بود

             یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه تلخ ترین لحظه ها را کسی میسازد که

قشنگ ترین لحظه را با او باور داشتی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


امروز ایستاده ام و برای ایستادنم هزاران بار افتاده ام

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینکه آن

را باز کنید و همه تردیدها را از میان ببرید...............

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


با اجازه از فاطمه عزیزم که اینو برا فرستادلبخند

میدونی وقتی گریه میکنی چرا چشاتو میبندی ؟ وقتی میخوای

از ته دل بخندی وقتی میخوای کسی رو که دوسش داری

ببوسی یا وقتی میخوای تو رویا بری چرا چشاتو میبندی ؟

چون قشنگ ترین چیزا تو این دنیا دیدنی نیستن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام دوستان

از امروز تا فردا میلاد امام رضا رو بهتون تبریک می گم برام دعا

کنید مثل همیشه دعا کنید کم نیارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خبر خبر خبر

خداجون مرسی

دانشگاه کرج  قبول شدم دیگه شدم خانم

مهندس

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اینو دوستم پگاه برام زد:

ماندن به یاد کسی که دوستش داری زیباترین

اسارت است.........!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


از خصوصیات زمان ما این است که متأسفانه فقط افراد

پست و پلید ، صاحب اراده و پشتکار می باشند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


حیات آدمی در دنیا همچون حبابی است در سطح دریا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته

تأسف می خوریم ؛ همه این اتفاقات در زمان حال می افتد و

زمان حال از دست می رود

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین

راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است.

و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست

نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


می رفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام. جوانمرد

برخاست و گفت:از اینجا تا خدا سه گام بیشتر نیست. تعجب کردند و شوریدند و

فریاد زدند و گفتند :عمری است می رویم و هنوز نرسیده ایم، چگونه است که تو

می گویی سه گام بیشتر نیست؟ جوانمرد گفت:گام اول این است که بگویی خدا ،و

دیگر هیچ، گام دوم انس است و سومین گام سوختن. و خود گفت:خدا و انس

گرفت و سوخت. آنها اما همچنان می رفتند و همچنان می گفتند:از اینجا تا خدا

هزار فرسنگ است و هزاران

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آزار دهنده ترین سکوت وقتی است که تو دروغ می گویی و مخاطبت در سکوتی

سنگین فقط نگاه می کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه در ارتفاع معینی از سطح زمین دیگر هیچ ابری

مشاهده نمیشود...

اگر هنوز آسمان وجودت ابریست حتما هنوز دلت به اندازه ی

کافی اوج نگرفته است

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ابلیس گفت : خداوندا بندگان تو، تو را دوست همی دارند و

عصیانت همی کنند.امّا مرا دشمن همی دارند ولی اطاعتم

همی کنند .

جوابش آمد که ما اطاعت ایشان از تو را به دشمنیشان با تو

بخشیدیم .

و هر چند که با همه ی عشق اطاعتمان نکنند ایمانشان را

پذیرفتیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خواستم بر غم بتازم فرصتی پیدا نکردم

                        فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم

خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم

                       هم کلامی محرمی هم صحبتی پیدا نکردم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شب عفو است و محتاج دعایم

                       زعمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی

                      خدا را در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی زما کن

                       بگو یارب فلانی رو سیاه است

دو دستش خالی و غرق گناه است

                       بگو یارب تویی دریای جوشان

در این شب رحمتت بر وی بنوشان

                                          التماس دعا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


گشاده دست باش ، جاری باش ، کمک کن

( مثل رود )

 

با شفقت و مهربان باش

( مثل خورشید )

 

اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان

( مثل شب )

 

وقتی عصبانی شدی خاموش باش

(مثل مرگ )

 

متواضع باش و کبر نداشته باش

( مثل خاک )

 

بخشش و عفو داشته باش

( مثل دریا )

 

اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش

(مثل آینه)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شادی اگر تقسیم شود دو برابرمی شود

                              غم اگر تقسیم شود نصف می شود

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


در سفر بین آنچه زمانی بوده اید و آنچه دارید

می شوید است که رقص زندگی واقعا اتفاق

می افتد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

سال نو همگی مبارک  ببخشید که دیر شد می خواستم دقیقا

بعد سال تحویل بیام شد انشالله سال خوب و پربرکتی باشه براتون

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند

لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست

دهد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی .

خداوندا: تو مسئولی به این آغاز و پایانم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


قصد پرواز نیست ,سال هاست که کفتارها بال می گشایند وافسار میکشند

حضوری گر هست بودنش تعبیر نکنید که همه هستند این روزها

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند

سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یک شبی مجنون نمازش را شکست

               بی وضو در کوچه لیلا نشست

                     عشق آن شب مست مستش کرده بود

                                  فارغ از جام الستش کرده بود

گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای؟

            برصلیب عشق دارم کرده ای

              خسته ام زین عشق دلخونم نکن

                        منو زین عشق دلخونم نکن

                           من که مجنونم،تو مجنونم نکن

                                   مرد این بازیچه دیگر نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

            در رگت پیدا و پنهانت منم

                     سالها با جور لیلی ساختی

                                  من کنارت بودم و نشناختی!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یکی از یادداشت هارو لولو برام گذاشته بود

اگه رو برگشتی بود ......نه نه نه نه نه یا علی

اما لولو: وقتی خیلی خیلی کوچولو بودم بزرگترا برای اینکه ما رو بترسونن لولو رو صدا می کردند و منم از ترس چشامو می بستم اما یک دفعه تصمیم گرفتم یواشکی لای چشمام رو باز کنم تا لولو رو ببینم اما با تعجب دیدم که لولو وجودش دروغه پس نتیجه گرفتم:

1. تار و پود لولو از دروغ و دروغگویی ساخته می شه و وقتی وسایلم گم می شد می گفتن لولو برده

2.لولو دزده و چیزای با ارزش بچه ها رو می دزده و وقتی آدم بزرگا حوصله تحمل بچه ها رو ندارند لولو رو صدا می زنند تا بیاد و بچه ها رو بخوره

3.پس نتیجه گرفتم لولو بچه های پاک و پر انرژی را می خوره

وقتی کمی بزرگتر شدم لولویی که تمام وجودش دروغ بود آمد و با ارزش ترین باورهام رو دزدید و منو خوردو تنها یک قطره که نمی دونم اشکم بود یا خونم یا اشکی که به خون و یا خونی که به اشک تبدیل شده بود از دهانش روی زمین ریخت لولو دیگه یک دیو پلید شده بود و اون قطره جوشید و جوشید تا تبدیل به یک دانشجوی مهندسی شد که الان یک پست مفید در اجتماع داره و مشغول خدمت گذاری به بچه های خوب جامعه است و داره به بچه ها می گه:

لولو ،تار و پود لولو از دروغه و لولو فرزند دیو پلید ه پس از دیو فرزندی بیشتر از لولو نمی شه توقع داشت .

بچه ها با رو به رو شدن با لولو که دیوی ازش حمایت می کنه مواظب خودتون باشید و بگویید یا علی تا کثافت و پستی و عقده های وجودیشان شما را آزرده نکند

                                                                                          یا علی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


از همان روزی که دست حضرت قابیل

                                                 گشت آلوده به خون حضرت هابیل

آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

                                                قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا آدمیت بر نگشت

                                                 صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری درقفس مرگ نیست

                                                  وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

                                               هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

این جواب اون دوست عزیزی که نوشته بود آدما برای یک مدت.....

یک غریبه آشنا سابق!!!!!!!!!!

گفتم که خودتون رو معرفی کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |