بزرگترین افسوس آدمی این است که: حس می‌کند مئ‌خواهد اما نمی‌تواند، و به یاد

می‌آورد زمانی را که می‌توانست اما نخواست...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


کوچیک که بودیم تنها کفشامون رو اشتباه میپوشیدیم اما حالا چی؟ حالا که بزرگ

شدیم تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ارزش انسان

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خداوند چهار چیز را در چهار چیز مخفی نموده :
 
 دوست خود را در میان مردم : پس به هیچ کسی بی اعتنایی نکنید شاید هم او دوست خدا باشد و شما نشناسیدش
 
-رضایت خود را در طاعت ها پس هیچ عبادتی را کم نشمارید شاید همان مورد رضایت خدا باشد
 
-غضبش را در گناهان پس هیچ گناهی را کوچک نشمارید شاید همان مورد غضب او باشد
 
 
-استجابت خود را در دعاها پس هیچ دعایی را اندک مپندارید شاید همان مستجاب باشد
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خدا با من است

آیا خدا برای بندگانش کافی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نامه بچه ها به خدا


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام بچه ها دعام کنید

خیلی زیـــــــــــــــــــــــــاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ملا صدرا می گوید:


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما:

به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود

به قدر دل امیدواران گرم می‌شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


درخت هر چه سالخورده‌تر باشد،
سترگ ‌تر است و پر ارزش‌تر.

ریشه‌اش هرچه عمیق‌تر،
پا در جاتر در برابر توفان.

شاخسارش هرچه انبوه‌تر،
پناهش امن‌تر.

تنه‌اش هرچه به نیروتر،
تکیه‌گاهی اطمینان‌بخش‌تر.

تاجش هرچه برتر،
سایه‌اش دعوت‌کننده‌تر.

هر حلقه‌اش نشان نمایانی‌ست
از روزگاری که پس پشت نهاده؛
همچون چینی،
بر چهره‌یی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


زندگی به امواج دریا ماننده است؛ چیزی به ساحل می‌بَرد و

چیزی دیگر می‌شوید.

چون به سرکشی افتد،انبوه ماسه‌ها را با خود می‌برد.


اما تواند بود

که تخته پاره‌یی نیز با خود به ساحل آرد؛تا کسی بام کلبه‌اش

رابدان بپوشاند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


عشق یعنی وقتی هزار دلیل برای رفتن هست هنوز دنبال یه

بهونه‌ای که بمونی .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آدمی درآغوش خداغمی نداشت,پیش خداحسرت هیچ بیش و کمی نداشت,دل

ازخدابریدودر زمین نشست,صدبارعاشق شدو دلش شکست,به هرطرف نگاه

کردراهش بسته بود,یادش آمد یک روزدل خداراشکسته بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


فردا دعام کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

بچه ها دعام کنییییییییییییییییییییییییییییید .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که

برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار

آتش مقدس اینگونه دعا کردن:

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

 

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

 

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


به کودک فال فروش گفتن چه می کنی؟؟؟؟

گفت:به آنان که در دیروز مانده اند فردا را      

می فروشم!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری
 
 امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان
 
 موضوع انشا این مطلب داده شد که
 
''شجاعت یعنی چه؟''
 
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :
 
''شجاعت یعنی این''
 
و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده
 
بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به
 
دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون
 
استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر
 
میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست
 
باشه؟
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...

در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی

بفروشند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر
 
نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد
 
ماند!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


1)آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

 

خدا عاشقتم


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


کسی را  که زیاد دوست داری، برایش بهترین ها را میخواهی، حتی

اگر فراهم آمدنِ این بهترین ها، سبب حذف تو شود!!!قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام بچه ها

نمی دونم چرا چند وقته حس نوشتن ندارم مرسی از بچه هایی که اومدن الانم شاید چون دونگم اومدم شاید برام خیلی دعا کنید تئ این ماه.

                                            مرسی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 خودت را بپذیر؛ هر چه که هستی حتی اگر نقصی هم داری آن را

بپذیر؛ تنها آنهنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و

آسوده باشی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت می‌کند هیچ چیز با

تو مخالف نخواهد بود، زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام بچه ها سال نو همگی مارک امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشید

امسال تعطیلات خوب شروع شد من و مامان برا تحویل سال تا پایان هفته اول سوریه و

لبنان بودیم.نیشخندبغلهورا

اما در آغاز هفته دوم مادر بزرگم برحمت خدا رفت و درگیر و دار مراسم بودیم.گریهگریهگریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

سال نو همتون مبارک امیدوارم سال

پر برکتی داشته باشید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


رویاهایت را برآورده خواهد ساخت آنکه آسمانی را

می گریاند تا گلی بخندد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آدم فکر میکند تمام میشود ولی... تا همیشه یک "کاش

" کوچک برای آدم میماند که بگذارد روی تاقچه

دلش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اسرار خویش به کسی مگوی زیرا سینه ای که

در حفظ راز خود به ستوه آید ،از سینه دیگران

نباید انتظار امانت داشته باشد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است. و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتیکه من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
                        

                           آدم زمینی ترشدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی ونه گلی
                 

                           چیزی نمیدانم از این دیوانگی وعاقلی

من عاشق چشمت شدم شایدکمی هم بیشتر
                   

                       چیزی در آن سوی یقین,شایدکمی هم کیش تر

آغازوختم ماجرالمس تماشای تو بود

                           من برای سال ها بعد مینویسم...

سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشود...
                       

                          افسوس که قصه های مادر بزرگها درست بود...

همیشه یکی بود و یکی نبود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟

 فرمود چهار اصل :

1 - دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.

2 - دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم.

3 - دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم

4 - دانستم که پایان کارم مرگ است پس محیا شدم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 سه چیز در زندگی پایدار نیستند

 رویاها

موفقیت ها

شانس

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خدا گوید :تو ای زیبا تر از خورشید زیبایم

                                               تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

                                                  شروع کن یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


تا خم نشوید کسی نمیتواند

سوارتان شود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


                        وقتی پایت خواب می رود

نمی توانی درست راه بروی

لنگ می زنی!

.

.

.

 

                           وقتی قلبت خواب می رود

نمی توانی درست فکر کنی...

عاشق می شوی!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نبودن هیچکس سخت نیست ، فراموش کردن

یک بودن سخت است .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت

باشی و خودش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


                     سه چیز را از هم جدا کن:

                       عشق، هوس و تقدیر

            چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

           اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و

فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و

مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که

از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود

چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه به یاد داشته باش:

اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

اگر در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار

اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 دو چیز را همیشه فراموش کن:

خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 

عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب که

بیاندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند

که سر می روند اما کافی است کمی صبر کنی

بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


گر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود

محبت کنید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


لازمه ی خوشبختی جذب کردن چیزهای تازه

نیست، بلکه حذف کردن افکارکهنه است،

افکاری که به هیچ دردی نمی خورن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه افرادی هستند که تورا می آزارند با این

 

حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب

 

باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد

 

نکنی.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، یک کم

کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت

"به من چه اصلا" ، مقداری خرد پشت "چه بدونم" و اندکی

درد پشت "اشکال نداره هست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


روزگاریست که شیطان فریاد می زند

آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


حالمان بد نیست غم کم می خوریم

                  

                                کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


کاش از اول عاشقی نبود

                یا به دنبالش جدایی ها نبود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


عاقلانه ازدواج کن

 تا عاشقانه زندگی کنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


با اجازه از هم کلاسیم

سالها رهگذر کوچه دل یاد تو بود

             یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه تلخ ترین لحظه ها را کسی میسازد که

قشنگ ترین لحظه را با او باور داشتی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


امروز ایستاده ام و برای ایستادنم هزاران بار افتاده ام

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینکه آن

را باز کنید و همه تردیدها را از میان ببرید...............

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


با اجازه از فاطمه عزیزم که اینو برا فرستادلبخند

میدونی وقتی گریه میکنی چرا چشاتو میبندی ؟ وقتی میخوای

از ته دل بخندی وقتی میخوای کسی رو که دوسش داری

ببوسی یا وقتی میخوای تو رویا بری چرا چشاتو میبندی ؟

چون قشنگ ترین چیزا تو این دنیا دیدنی نیستن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام دوستان

از امروز تا فردا میلاد امام رضا رو بهتون تبریک می گم برام دعا

کنید مثل همیشه دعا کنید کم نیارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خبر خبر خبر

خداجون مرسی

دانشگاه کرج  قبول شدم دیگه شدم خانم

مهندس

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اینو دوستم پگاه برام زد:

ماندن به یاد کسی که دوستش داری زیباترین

اسارت است.........!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


از خصوصیات زمان ما این است که متأسفانه فقط افراد

پست و پلید ، صاحب اراده و پشتکار می باشند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


حیات آدمی در دنیا همچون حبابی است در سطح دریا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته

تأسف می خوریم ؛ همه این اتفاقات در زمان حال می افتد و

زمان حال از دست می رود

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین

راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است.

و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست

نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


می رفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام. جوانمرد

برخاست و گفت:از اینجا تا خدا سه گام بیشتر نیست. تعجب کردند و شوریدند و

فریاد زدند و گفتند :عمری است می رویم و هنوز نرسیده ایم، چگونه است که تو

می گویی سه گام بیشتر نیست؟ جوانمرد گفت:گام اول این است که بگویی خدا ،و

دیگر هیچ، گام دوم انس است و سومین گام سوختن. و خود گفت:خدا و انس

گرفت و سوخت. آنها اما همچنان می رفتند و همچنان می گفتند:از اینجا تا خدا

هزار فرسنگ است و هزاران

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آزار دهنده ترین سکوت وقتی است که تو دروغ می گویی و مخاطبت در سکوتی

سنگین فقط نگاه می کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


همیشه در ارتفاع معینی از سطح زمین دیگر هیچ ابری

مشاهده نمیشود...

اگر هنوز آسمان وجودت ابریست حتما هنوز دلت به اندازه ی

کافی اوج نگرفته است

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ابلیس گفت : خداوندا بندگان تو، تو را دوست همی دارند و

عصیانت همی کنند.امّا مرا دشمن همی دارند ولی اطاعتم

همی کنند .

جوابش آمد که ما اطاعت ایشان از تو را به دشمنیشان با تو

بخشیدیم .

و هر چند که با همه ی عشق اطاعتمان نکنند ایمانشان را

پذیرفتیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خواستم بر غم بتازم فرصتی پیدا نکردم

                        فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم

خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم

                       هم کلامی محرمی هم صحبتی پیدا نکردم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شب عفو است و محتاج دعایم

                       زعمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی

                      خدا را در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی زما کن

                       بگو یارب فلانی رو سیاه است

دو دستش خالی و غرق گناه است

                       بگو یارب تویی دریای جوشان

در این شب رحمتت بر وی بنوشان

                                          التماس دعا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


گشاده دست باش ، جاری باش ، کمک کن

( مثل رود )

 

با شفقت و مهربان باش

( مثل خورشید )

 

اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان

( مثل شب )

 

وقتی عصبانی شدی خاموش باش

(مثل مرگ )

 

متواضع باش و کبر نداشته باش

( مثل خاک )

 

بخشش و عفو داشته باش

( مثل دریا )

 

اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش

(مثل آینه)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شادی اگر تقسیم شود دو برابرمی شود

                              غم اگر تقسیم شود نصف می شود

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


در سفر بین آنچه زمانی بوده اید و آنچه دارید

می شوید است که رقص زندگی واقعا اتفاق

می افتد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

سال نو همگی مبارک  ببخشید که دیر شد می خواستم دقیقا

بعد سال تحویل بیام شد انشالله سال خوب و پربرکتی باشه براتون

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند

لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست

دهد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی .

خداوندا: تو مسئولی به این آغاز و پایانم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


قصد پرواز نیست ,سال هاست که کفتارها بال می گشایند وافسار میکشند

حضوری گر هست بودنش تعبیر نکنید که همه هستند این روزها

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند

سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یک شبی مجنون نمازش را شکست

               بی وضو در کوچه لیلا نشست

                     عشق آن شب مست مستش کرده بود

                                  فارغ از جام الستش کرده بود

گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای؟

            برصلیب عشق دارم کرده ای

              خسته ام زین عشق دلخونم نکن

                        منو زین عشق دلخونم نکن

                           من که مجنونم،تو مجنونم نکن

                                   مرد این بازیچه دیگر نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

            در رگت پیدا و پنهانت منم

                     سالها با جور لیلی ساختی

                                  من کنارت بودم و نشناختی!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یکی از یادداشت هارو لولو برام گذاشته بود

اگه رو برگشتی بود ......نه نه نه نه نه یا علی

اما لولو: وقتی خیلی خیلی کوچولو بودم بزرگترا برای اینکه ما رو بترسونن لولو رو صدا می کردند و منم از ترس چشامو می بستم اما یک دفعه تصمیم گرفتم یواشکی لای چشمام رو باز کنم تا لولو رو ببینم اما با تعجب دیدم که لولو وجودش دروغه پس نتیجه گرفتم:

1. تار و پود لولو از دروغ و دروغگویی ساخته می شه و وقتی وسایلم گم می شد می گفتن لولو برده

2.لولو دزده و چیزای با ارزش بچه ها رو می دزده و وقتی آدم بزرگا حوصله تحمل بچه ها رو ندارند لولو رو صدا می زنند تا بیاد و بچه ها رو بخوره

3.پس نتیجه گرفتم لولو بچه های پاک و پر انرژی را می خوره

وقتی کمی بزرگتر شدم لولویی که تمام وجودش دروغ بود آمد و با ارزش ترین باورهام رو دزدید و منو خوردو تنها یک قطره که نمی دونم اشکم بود یا خونم یا اشکی که به خون و یا خونی که به اشک تبدیل شده بود از دهانش روی زمین ریخت لولو دیگه یک دیو پلید شده بود و اون قطره جوشید و جوشید تا تبدیل به یک دانشجوی مهندسی شد که الان یک پست مفید در اجتماع داره و مشغول خدمت گذاری به بچه های خوب جامعه است و داره به بچه ها می گه:

لولو ،تار و پود لولو از دروغه و لولو فرزند دیو پلید ه پس از دیو فرزندی بیشتر از لولو نمی شه توقع داشت .

بچه ها با رو به رو شدن با لولو که دیوی ازش حمایت می کنه مواظب خودتون باشید و بگویید یا علی تا کثافت و پستی و عقده های وجودیشان شما را آزرده نکند

                                                                                          یا علی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


از همان روزی که دست حضرت قابیل

                                                 گشت آلوده به خون حضرت هابیل

آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

                                                قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا آدمیت بر نگشت

                                                 صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری درقفس مرگ نیست

                                                  وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

                                               هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

این جواب اون دوست عزیزی که نوشته بود آدما برای یک مدت.....

یک غریبه آشنا سابق!!!!!!!!!!

گفتم که خودتون رو معرفی کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خیلی قشنگه ولی هر کسی لیاقتش رو نداره

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۱ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شیطان عاشق خدا بود.....

می خواست تنها عاشقش باشد....

فریاد زد!!!خدا نفهمید!!!

خدا بزرگ بود...

می خواست عاشقی کند....

آدم را آفرید!!!

سالها پیش آدم خدا را از یاد برد...

آدم عاشق شیطان شد!!!

این وسط خدا تنها ماند...

به همین سادگی....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


خدایا تمام اونایی که به ما بد کردن،مکر کردن ،دروغ گفتن،دلمونو شکستن،خوردمون کردن همه اونایی که دلمون نیومد نفرینشون کنیم همه وهمه واگذار به خودت فقط اون روزی رو بهمون نشون بده که شکستنشونو ببینیم و ببینن که ما دیدیم که بفهمن چرا و براچی چوب چی رو می خورن.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق!

ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم:در

غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند

به قیمت نابودی پاک بازان!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتی با کسی ازدواج می کنی دقت کن آیا او فقط یک نفر

است یا نیم نفر یا هیچ نفر یا هزار نفر

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


      برای سواری دادن و سواری گرفتن ازدواج نکن برای

                 رقصیدن و سفر کردن ازدواج کن

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سه تا جمله باحال:

 ١. هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی 

  برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی

   بهتر از اینه که منتظر بمونه

  ٢. پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست .هروقت با تیکه های شکسته ی   

  دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی

 ٣.دوســت داشـــتن دل میـــخواد نه دلیـــل، این روزا کمتر کسی پیدا می شه دل

   اینو داشته باشه که دل ببنده

  1.  

       

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


 

  همیشه گریه نشانه ضعف نیست!!!!!!!!!

گاهی نشانه یک بخشش،گاهی یک فداکاری،گاهی یک ظلم و

گاهی هم نمایانگر عظمت یک عشق!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


عشق   عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی

         

          کنی آن وقت است که دیگر عشق نیست... صدقه است

 

  

         

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


ایمان      ایمان داشته باش که کوچکترین محبت ها ازضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


روزی میگفتم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش

میکشم, اکنون حاضر نیستم کبریتی روشن کنم که ببینم

کجاست!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


وقتی یک دختر حرفی نمیزند میلیونها فکر در سرش می گذرد

وقتی یک دختربحث نمیکند عمیقا مشغول فکر کردن است

وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند یعنی

نمیداند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود وقتی یک دختر

بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید:خوبم یعنی

اصلا حال خوبی ندارد وقتی یک دختر به تو خیره می شود

شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی وقتی یک

دختر سرش را روی سینه تو می گذارد آرزو میکند برای

همیشه مال او باشی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سلام

اول مرسی از تمام دوستانی که در این مدت بودن و سر زدن من از اونجا پیام ها رم می خوندم

دوما من که گفتم پیام های بی نام رو نمی خونم و همچنین اگر خارج از ادب باشه پس مودب باشین

خیلی خوب خود جای همتون خالی بود

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


مامان جونم مرسی، مرسی به خاطر اینکه این جوری پشتمی مرس به خاطر اینکه به خاطر،

خاطرم اینهمه زحمت کشیدی و می کشی مرسی که به من به دوست داشتنم به عاشق شدنم احترام گذاشتی و اینهمه کمکم کردی مرسی که این فرصت رو دادی

بهم و بعدشم کمکم کردی که که...............

مامان عاشقتم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


از هر چی بترسیم ازش فرار می کنیم از خدا که بترسیم بهش

پناه می بریم پس به خدا پناه ببریمفرشته

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

                شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران سراپای وجودم آتش است

                   پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


کلاس اول خواندم آن مرد آمد ولی الان آرزو می کنم ای کاش

آن مرد هیچ وقت نمی آمد

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


دوست داشتنت مثل کبیریت کشیدن در باد دشوار است!!!تعجب

من که به معجزه عشق ایمان دارم می کشم آخرین دانه کبریتم

را در باد هرچه بادابادخیال باطل

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


نمی دانم چرا آن عکس زیبایت که لبخند بر لب داشت چرا

اینچنین اشک مرا جاری کرد؟؟؟؟؟؟گریهگریهگریهگریه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


شرط دل دادن دل گرفتن است وگرنه یکی بی دل می شه

یکی دو دل می شهچشمک

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


گفتم:تو فرهاد منی

گفتا:تو شیرینی مگر؟

گفتم:خرابت می شوم!

گفتا :تو آبادی مگر؟

گفتم :ندادی دل به من

گفتا:تو جان داری مگر؟

گفتم :زکویت میروم!

گفتا :تو آزادی مگر؟

گفتم:فراموشم مکن

گفتا :تو در یادی مگی؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


دوست داشتن یک نوع باوره خوش به اون باوری که صادقانه

باشدقلب

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


مدعیان سکوتم را شکستند

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عیورم را شکستند

مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند

صداقت در نگاهم موج میزد ولی الفبای وجودم را شکستند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


یکی دلمو شکست صداشو در نیاوردم!!!!!دل شکستهدل شکسته

مطمئنم دلش می شکنه صداشو می شنویچشمک

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


اینجا هوا ابریه آن جا را نمی دانم

                      اینجا پر از رنج و دوریه آن جا را نمی دانم

اینجا پر از نیرنگو نامردیه آن جا را نمی دانم

                    اینجا دلی تنگ است آنجا رو .....................

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


زنگ تفریح دنیا خیلی طولانیه ولی یادمون با شه زنگ بعد حساب داریم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |


باغبان در باز کن من گلچین نیستم

من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا بیگی نظرات () |